با او
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٤ 

اين تنها حق انتخاب بود که از ما قصري ساخت چنين پر شکوه
پي اش از تو و ديوارش از من و سقفي به بلنداي اريکه ي آسمان
اختيار که بر زبانم جاري شد نميدانم چه در چشمان تو بود
اشک قضا يا خون قدر و يا حتي شايد خونابه اي پاک که رنگ و بوي رازقي را داشت
و گلويت هم انگار بغضي فرو خورده را به دوش ميکشيد از ناپرسيده هاي زير خاکستر
اما بعد از روزي نه چندان شوم
خواهم گفت که آنهمه رنج براي اکنون بود
ما مانده ايم و گذشته هاي روشن را با شوق مي بوسيم
آري
آن زمان که ما مانده ايم و گذشته ايم و شايد هم رفته باشيم از هر چه ناپسند است
اما قصرمان را هنوز و هميشه پاينده خواهم ديد
آنگاه را خوش است راحت دل و آرامش روان
باشد و کِي ...
با او


کلمات کلیدی: